انسان به جهت برخی از خصوصیات و ویژگیهای غریزی و یا فطری اش موجودی مقلد است. یعنی برخی را سرمشق و نمونه قرار میدهد و به جهات موفقیتهای آن سرمشق میکوشد چون او باشد هر چند این کوشش و تلاش با تکلف و سختی همراه باشد از آن دست نمیکشد. این مساله هم میتواند یک امر مثبت و ارزشی باشد و هم منفی و ضد ارزش و یک ناهنجاری. به این معنا که چاقوی دو لبهای است. در این جا نمیخواهم این جهت از مساله را بگشایم بلکه هدفم از بیان این مطلب آن است که بگویم انسان این خصوصیت را دارا میباشد. در حقیقت در مقام بیان هستها هستم و نه در مقام داوری و سنجش و ارزشگذاری.
جمهوری اسلامی میکوشد که رفتار و منش و کنش و نگرش خود را با دولت نبوی و علوی هماهنگ نماید و آن را سر مشق و نمونه عینی قابل تحقق بر میشمارد. من در این جا باز هم به داوری و ارزشگذاری نمینشینم بلکه آن را به عهده شما میگذارم و تنها به بیان چند نمونه از منش و کنش و واکنش رهبران نمونهای میپردازم که میکوشیم چون ایشان باشیم. هیچ توجیهی را نمیپذیرم به ویژه توجیه مصلحت و مقتضیات زمان و مکان؛ چون اصل اولی در این جا همان عمومیت و کلیت و اسویت است مگر آن که دلیلی استوار حکم به خروج آن کند و بگوید که آن عمل از اختصاصات پیامبر (ص) بوده است.
روزی پیامبر(ص) در اوج قدرت و اقتدار و حاکمیت دولت شهر مدینه که اکنون به شهرها و آبادیهای دیگر گسترش یافته بود، بر بالای منبر رفت و از مردم خواست تا اگر طلبی دارند و ظلم و ستمی از سوی ناحیه ایشان سر زده است بیایند و حق خود را استیفا کنند و بستانند. پیامبر(ص) آن روزها در بستر بیماری بود و این بیماری از چهره و رخسارش نمودار. به سختی خود را به مسجد رسانده بود و اکنون در انتظار پاسخ خود را در آن بالا نگه میداشت. کسی سخنی نگفت. ناگهان مردی از میان جمعیت برخاست و گفت: یا رسول الله ! از شما بر من ستمی رفته است. مردم به ویژه یاران آن حضرت به شدت خشمگین شدند و میخواستند متعرض وی شوند. پیامبر ایشان را آرام کرد و گفت: چه ستمی بر تو رفته است؟ مرد گفت: روزی که میخواستید سوار شتر شوید چوبدستی شما به پهلوی من خورد و من اذیت شدم و اکنون میخواهم قصاص کنم. آن حضرت چوبدستی اش را خواست تا با همان وی را قصاص کند. همه حیران و شگفت زده نشسته بودند. آخر پیامبر بیمار است و این گونه رفتار وی را بیشتر میآزارد و دردش را میافزاید. مرد نزدیک پیامبر (ص) رفت. چوبدستی را از دست پیامبر گرفت. پیامبر فرمود: قصاص کن! مرد گفت: این گونه نمیشود قصاص کرد. چون شما جامه بر تن دارید در حالی که آن روز که چوبدستی شما به من خورد من برهنه بودم. پیامبر جامه اش را بالا زد. مرد به سرعت لبانش را بر پهلوی پیامبر (ص) نهاد و آن جا را بوسید.
پیامبر نمونه ما چنین انسانی است که در اوج قدرت و بیماری از امت میخواهد که حق خود را حتی از شخص وی بازستانند.
این نمونه ای از سلوک ایشان در حوزه عمل سیاسی بود. با آن که حکومت و ثروت در اختیارش بود از آن چه بردگان میخوردند میخورد و چون بردگان در مجالس مینشست.(بحارالانوار، علامه محمد باقر مجلسی، ج 16 ص 261) در جای پایین مینشست و در همان جا میخوابید. (همان 263) هیچ گاه بستری که برای او در نظر میگرفتند بنشیند و یا بخوابد عیب نمیگرفت. اگر چیزی پهن میکردند روی آن میخوابید و گرنه بر روی زمین میخوابید. هیچ گاه در حالی که تکیه داده باشد غذا نمیخورد. (محجه البیضاء فیض کاشانی ج 4 ص 215 ) جامه اش را خود میدوخت و کفشش را خود وصله و پینه میزد و در کارهای خانه کمک میکرد. (همان ص 230)